blog-featured-image

هوش هیجانی و سازمانی...نظام پزشکی کشور


هوش هیجانی و سازمانی...نظام پزشکی کشور


سخنرانی امروز بنده در سازمان نظام پزشکی کشور 18/4/93 ارسطو : عصبانی شدن آسان است ولی اینکه کی و کجا و چگونه و چه مقدار و تا چه زمانی و با چه شدتی باشد آسان نیست. هوش یک ظرفیت شناختی است که امکان کسب دانش، یادگیری و چگونگی حل مسایل و مشکلات را فراهم می سازد و از تقسیم سن عقلی بر سن تقویمی حاصل می شود و به صورت بهره هوشی یا هوش شناختی یا IQ معروف است. این نوع هوش به شدت تحت تاثیر ژنتیک است و تقریبا در 8 تا 12 سالگی تثبیت می شود و قابل افزایش نیست هرچند که عوامل محیطی مخصوصا محیط غنی یا برعکس سوء تغذیه و بعضی بیماری های خاص می تواند به شدت اثر منفی روی آن بگذارد.مدلهای مختلف هوش مثل هوش فضایی و هوش جنبشی و هوش کلامی زبانی و هوشی موسیقیایی و هوش ریاضی و هوش مصنوعی و هوش اخلاقی و هوش معنوی و... وجود دارند که در این میان شاید هوش هیجانی یا EQ مهمترین نوع هوش برای صلح و ارتباط بهینه با خود و دیگران باشد. هوش هیجانی در واقع ظرفیت درک احساسات خود و دیگران و واکنش متناسب با منطق موقعیت به محرکهای درونی و بیرونی و همدلی بدون پیش داوری و مدیریت صحیح هیجانات مثبت و منفی است و از 5 بعد اصلی تشکیل شده است : 1- خودآگاهی 2- خودگردانی 3- انگیزش 4- مهارت های اجتماعی 5- همدلی که هر کدام از این آیتمها دارای گزینه های مختلف هستند. طبق امار جهانی موفقیت در امور شغلی و خانوادگی و اجتماعی 80% به هوش هیجانی و فقط 20% به هوش شناختی مربوط هستند هرچند که هوش هیجانی و شناختی در خیلی موارد در افراد دارای همگرایی هستند و به تناسب هم دیده میشوند و وجود هوش شناختی بالا و هوش هیجانی کمتر و برعکس با شیوع کمتری احتمالا دیده میشود. چند مثال در خصوص افراد با هوش هیجانی بالا -افراد را خاکستری می بینند و نه سیاه و سفید. یعنی در خصوص افراد به جای واژه ادم خوب و بد از واژه فردی دارای نقاط مثبت و منفی و نقش های مختلف در زمانهای مختلف صحبت میکنند. مثلا ممکن است فردی رییس خوبی در اداره تلقی نشود ولی پدر خوبی برای فرزندان خود باشد - مسایل را بدون دلیل تعمیم نمی دهند. مثلا اگر در یک موضوع یا حتی چند موضوع با بدشانسی روبرو شدند نمیگویند که همیشه بدشانس هستند بلکه خوش شانسی های زندگی خود را هم به یاد می آورند. - به دیگران برچسب نمی زنند. مثلا نمیگویند مدیر من نسبت به تلاشهای من بی توجه است چون ممکن است داستان واقعی و نه ظاهری چیز دیگری باشد و احساس واقعی و درونی مدیر نسبت به خود را ندانند - از واژه های باید و نباید و همیشه و هرگز و اصلا و حتما کمتر استفاده میکنند. چون این واژه ها در بیشتر مواقع با افکار اتوماتیک همراه هستند. مثلا نمیگویند من هیچوقت با فلانی دیگر دوست نمیشوم بلکه میگویند احتمال کمتری وجود دارد که با فلانی دوباره دوست شوم. -در هر مشکلی تجارب جدید می بینند. وقتی چیزی از دست دادند ولی تجربه به دست اوردند آن تجربه و ارزش پختگی تا حد زیادی از خسران چیز از دست داده در این افراد می کاهد. - درک پیامهای غیرکلامی دارند یعنی از تون صدا و نوع چهره و رفتار اندامی خوشحالی یا ناراحتی یا بی تفاوتی یا ترس و خشم و ...را راحتتر حس می کنند. - تمرکز روی مسایل دارند نه روی شخص. مثلا اگر کسی مرتب دیر به اداره می آید نمیگویند که شخصیت سهل انگار یا بی نظمی دارد چون ممکن است این فرد در سایر جنبه های زندگی بسیار با نظم باشد بلکه میگویند دلیل عدم مدیریت زمان در محیط کار فلان کس را هنوز نتوانستم درک کنم. - تفاوت مخالفت و دشمنی را درک میکنند. یعنی کسی میتواند مخالف ما باشد ولی دشمن ما نباشد. - دیگران را هدف تخلیه هیجانات مثبت و منفی خود نمیکنند. مثلا اگر توی تاکسی با راننده سر کرایه بحث کرده و با عصبانیت از ماشین پیاده شده است به محض رسیدن به خانه یا محل کار، با کوچکترین محرکی خشم خود را به همکاران و اعضای خانواده که ناظر بیگناه تلقی میشوند خالی نمیکند. هوش هیجانی دقیقا مصداق این جمله است : به هنگام خشم/ نه دستور نه تنبیه و نه تصمیم